تبليغاتX
زندگی آبی من

سلام

یک تصنیف و هزار خاطره...

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه‌تر کن

زآه شرربار این قفس را

برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ

نغمه‌ی آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه‌ی این خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!

شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است

ابر چشمم ژاله‌بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!

دست طبیعت! گل عمر مرا مچین

جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این

بیشتر کن

مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن

عمر حقیقت به سر شد

عهد و وفا پی‌سپر شد

ناله‌ی عاشق، ناز معشوق

هر دو دروغ و بی‌اثر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی وطن و دین بهانه شد

دیده تر شد

ظلم مالک، جور ارباب

زارع از غم گشته بی‌تاب

ساغر اغنیا پر می ناب

جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ! ناله سر کن

از قویدستان حذر کن

از مساوات صرفنظر کن

ساقی گلچهره! بده آب آتشین

پرده‌ی دلکش بزن، ای یار دلنشین!

ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!

کز غم تو، سینه‌ی من پرشرر شد

کز غم تو سینه‌ی من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

 

 
+ نوشته شده توسط معین اوحدی کارشک در پنجشنبه 7 آبان1388 و ساعت 17:31 |

به علت شکستگی دست در یک بازی حساس(!) و عدم توانایی کیبورد فرسایی وبلاگ به مدت دو هفته تعطیل است!!!

+ نوشته شده توسط معین اوحدی کارشک در سه شنبه 21 مهر1388 و ساعت 8:4 |
اول درود و سوم این که حالم بهتر شده(مرض دوری از خانه گرفته بودم!)و دوم را الان می گویم.

دوستی می گفت که هر چه علم یک فرد بیشتر باشد خطرش برای اجتماع کمتر می شود و من که مصرعی از شعری در خاطرم بود گفتم:

چو دزدی با چراغ آيد، گزيده‌تر برد کالا!

کاش همیشه علم ما چشم روشنی ما باشد نه اینکه .... بگذریم. اما لا اقل اینجا را ببینید.

کنجکاو شدم ببینم اصل شعر چیست ؟بله استاد سخن و اندرز سنایی! و شعر ...

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا
نیابی خار و خاشاکی در این ره چون به فراشی
کمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا
چو لا از حد انسانی فکندت در ره حیرت
پس از نور الوهیت به الله آی ز الا
ز راه دین توان آمد به صحرای نیاز ار نی
به معنی کی رسد مردم گذر ناکرده بر اسما
چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندرین پستی
قفس بشکن چو طاووسان یکی بر پر برین بالا
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد
که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا
بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی
که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما
به تیغ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی
که از شمشیر بویحیا نشان ندهد کس از احیا
گر از آتش همی ترسی به مال کس مشو غره
که اینجا صورتش مالست و آنجا شکلش اژدرها
گر امروز آتش شهوت بکشتی بی‌گمان رستی
و گرنه تف آن آتش ترا هیزم کند فردا
ز باد فقه و باد فقر دین را هیچ نگشاید
میان دربند کاری را که این رنگست و آن آوا

چو علمت هست خدمت کن چو دانایان که زشت آید
گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا
نه صوت از بهر آن آمد که سوزی مزهر زهره
نه حرف از بهر آن آمد، که دزدی چادر زهرا
ترا تیغی به کف دادند تا غزوی کنی با خود
تو چون از وی سپر سازی نمانی زنده در هیجا
به نزد چون تو بی‌حسی چه دانایی چه نادانی
به دست چون تو نامردی چه نرم آهن چه روهینا
ترا بس ناخوشست آواز لیکن اندرین گنبد
خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا
ولیک آن گه خجل گردی که استادی ترا گوید
که با داوود پیغمبر رسیلی کن درین صحرا
تو چون موری و این راهست همچون موی بت رویان
مرو زنهار بر تقلید و بر تخمین و بر عمیا
چو علم آموختی از حرص آن گه ترس کاندر شب
چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا
از این مشتی ریاست جوی رعنا هیچ نگشاید
مسلمانی ز سلمان جوی و درد دین ز بودردا
به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی
که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا
قدم در راه مردی نه که راه و گاه و جاهش را
نباشد تا ابد مقطع نبودست از ازل مبدا
ز طاعت جامه‌ای نو کن ز بهر آن جهان ورنه
چو مرگ این جامه بستاند تو عریان مانی و رسوا
به دل نندیشم از نعمت نه در دنیا نه در عقبا
همی خواهم به هر ساعت چه در سرا چه در ضرا
که یارب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمت
چنان کز وی به رشک افتد روان بوعلی سینا
مگردانم درین عالم ز بیش آزی و کم عقلی
چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا
ز راه رحمت و رافت چو جان پاک معصومان
مرا از زحمت تن‌ها بکن پیش از اجل تنها
زبان مختصر عقلان ببند اندر جهان بر من
که تا چون خود نخوانندم حریص و مفسد و رعنا
مگردان عمر من چون گل که در طفلی شود کشته
مگردان حرص من چون مل که در پیری شود برنا
بحرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم
بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا
به هرچ از اولیا گویند «زرقنی» و «وفقنی»
به هرچ از انبیا گویند «آمنا» و «صدقنا»
 

 

+ نوشته شده توسط معین اوحدی کارشک در سه شنبه 14 مهر1388 و ساعت 21:8 |
بند 1:

اللهم عجل لولیک الفرج
بند 2:
می نویسم این بند را در این روز که جمعه است!بله جمعه که حس غریبی دارد. حسی که نمی دانم چیست اما هر چه هست جالب است.گویی تناقضی است بزرگ مثل خود انتظار ...
بند 3:
سه غم آمد به سوی مو به یکبار           غریبی و اسیری و غم یار
غریــــبی و اســـیری چـــاره داره           غـم یار و غم یار و غم یار

از : باباطاهر عریان
بله دوستان متاسفانه باباطاهر راست می گوید!
این را منی می فهمم که چند صباحی است از یار بدورم.البته عنایت دارید که منظور خانواده است! بله همان خانواده ای که همیشه نازم را می کشیدند همان خانواده ای که هر چه لازم داشتم در آن محیا بود هر چیز مادی هر چیز معنوی و هر آن چیزی که قلب کوچکم ممکن بود آن را طلب کند. اما حال من به امید پیشرفت که کلمه ای است که سال ها در این کشتگاه وا می ترقد(!) راهی شهری شده ام که ممکن است روزهای متمادی آن هایی را که دوست دارم نبینم و چه پسرفت زشتی است این پیشرفت.
دلم برای همه تنگ شده برای مادرم با تمام محبت هایی که به من داشت برای پدرم با همان بینشش که همیشه راهنمایم بود و برای علی برادر عزیزم.
افسوس که انسان همیشه دنبال جلو رفتن است. آن قدر می تازد که مقصد را از یاد می برد.
بند4:
کمی احساس غربت را شرح دادم دلم گرفته بود حالا کمی باز شد.
تا مطالبی نو بدرود.

+ نوشته شده توسط معین اوحدی کارشک در جمعه 10 مهر1388 و ساعت 8:49 |
فردا روز اول ماه مهر سال 1388 است و ما بايد براي اولين روز( ثبت نام حساب نيست!) به دانشگاه برويم و انتخاب واحدكه نمي توان گفت تاييد واحد آخه ترم اول خودشون انتخاب واحد مي كنند.
حكايت آمدن ما به اينجا هم شنيدنيه اما از اون جايي كه گفتني نيست نمي تونم بگم. فقط بگم:


ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده ايم             از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم


كار ها به نسبت زياد شده دانشگاه براي مقاله فراخوان داده كه تا پانزدهم مهلت دادند. تيم شبيه سازيمون هم يواش يواش راه راه مي افته و در ضمن مشغول آماده شدن برايACM هستيم!
چه مي شود كرد با اين برنامه هاي شلوغ و آرزوهاي دور و دراز خداا خود عاقبت امور را اصلاح كند.

+ نوشته شده توسط معین اوحدی کارشک در سه شنبه 31 شهریور1388 و ساعت 19:0 |
چند روز قبل در دانشگاه بیرجند ثبت نام کردم در رشته مورد علاقه ام مهندسی کامپیوتر – نرم افزار.

راجع به شهر و دانشگاه و رشته ام بعدا بیشتر می نویسم. اما اکنون غرض سلامی دوباره به شما و درخواست از دوستان دبیرستانی برای حفظ ارتباط البته از نوع مجازیش بود.

همین!
+ نوشته شده توسط معین اوحدی کارشک در پنجشنبه 26 شهریور1388 و ساعت 0:2 |

امروز به روايتی سوم شهريور ماه است که در شناسنامه بنده به عنوانه تاريخ تولد در نظر گرفته شده!

من متولد 3/6/1370 هستم و خوب امروز يک سال به عمر بنده اضافه شد که معنی آن اين است که قدمی به آخر خط نزديکتر  شدم (امید به زندگی رو داشتی) اميدوارم در زمان باقیمانده عمر بتوانم حد اکثر استفاده را ببرم.

 

+ نوشته شده توسط معین اوحدی کارشک در سه شنبه 3 شهریور1388 و ساعت 0:3 |

دير زماني است روي شاخة اين بيد

مرغي بنشسته كو به رنگ معماست.

نيست هم آهنگ او صدايي، رنگي.

چون من در اين ديار، تنها، تنهاست.

 

گر چه درونش هميشه پر ز هياهوست،

مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش.

روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف،

بام و در اين سراي مي رود از هوش.

 

راه فرو بسته گر چه مرغ به آوا،

قالب خاموش او صدايي گوياست.

مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار،

پيكر او ليك سايه ـ روشن رؤياست.

 

رسته ز بالا و پست بال و پر او.

زندگي دور مانده: موج سرابي.

سايه اش افسرده بر درازي ديوار.

پردة ديوار و سايه: پردة خوابي.

 

خيره نگاهش به طرح هاي خيالي.

آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نيست.

دارد خاموش اش چو با من پيوند،

چشم نهانش به راه صحبت كس نيست.

 

ره به درون مي برد حكايت اين مرغ:

آنچه نيايد به دل، خيال فريب است.

دارد با شهرهاي گمشده پيوند:

مرغ معما در اين ديار غريب است.

+ نوشته شده توسط معین اوحدی کارشک در دوشنبه 2 شهریور1388 و ساعت 14:13 |
 

اتفاقات زیادی در زندگی هر یک از ما رخ می دهد که ما را امیدوار یا ناامید می کند و هر یک معمولا چند صباحی بیش دوام ندارد . اما روزی هم هست که بیش از همه ما را به آینده دلگرم می کند و آن روز سالروز میلاد مهدی موعود (عج) است . در این روز است که چیزهایی که شاید در طول سال به سبب دل مشغولی ها از یادمان رفته را باز به یاد می آوریم . این که تنها نیستیم و امام زنده ای داریم این که نصر واقعی از آن ماست و دسیسه های دشمنان روزی همگی خنثی خواهند شد و ... .

در این میان سوالی است که فکر می کنم هر شخص باید خود به آن پاسخ دهد و آن این است که تا روز ظهور چه کنیم ؟

به نوبه ی خود این روز مبارک را به همه ی انسان های جهان تبریک می گویم وامیدوارم هر یک از ما از سربازانش باشیم .

 

+ نوشته شده توسط معین اوحدی کارشک در جمعه 16 مرداد1388 و ساعت 15:23 |

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما،‌ اما
گرد بام و در من
بی ثمر می‌گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب

قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .

 

+ نوشته شده توسط معین اوحدی کارشک در دوشنبه 12 مرداد1388 و ساعت 23:56 |